اولین سینمای داعش با فیلمهای شوک آور!!
مردم موصل که به گمان تماشای فیلم سرگرم‌کننده، کودکان خود را به این سینما برده بودند؛ با دیدن این این صحنه‌های وحشیانه شوکه شدند

 

سایت خبری «صدی البلد» مصر در این باره گزارش داد؛ تروریست‌های داعش، اولین سینمای خود را با نصب مانیتور بزرگی در یکی از محله‌های موصل راه‌‌اندازی کردند.
 
این سینما ویژگی خاصی دارد و آن اینکه تنها به اکران فیلم اعدام و ذبح گروگان‌های در دست داعش مانند دیوید هاینز انگلیسی می‌پردازد. مردم موصل که به گمان تماشای فیلم سرگرم‌کننده، کودکان خود را به این سینما برده بودند؛ با دیدن این این صحنه‌های وحشیانه شوکه شدند. داعش این سینما را با هدف ارعاب مردم موصل برای ممانعت از هر گونه مقاومت و مبارزه علیه این گروهک تروریستی ایجاد کرده است.
 
تروریست‌های داعش به خوبی استفاده از رسانه را برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی، از اربابان صهیونیستی خود آموخته‌اند؛ اما این‌گونه اقدامات تنها انزجار بیشتر افکار عمومی و عزم و وحدت جدی‌تر مردم برای مبارزه را به همراه داشته است.
 
 
 
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع:sima.jamejamonline.ir


تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 23:53 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(1)
واکنش سردار سلیمانی پس از تماشای فیلم
فرصتی شد پس از مدت ها فیلم " چ " را ببینم.

 

سردار قاسم سلیمانی در نامه ای به ابراهیم حاتمی کیا آورده است:برادرم از طعنه ها و سرزنش ها نهراسید و به سیمرغ های دنیوی هم فکر نکنید و این راه را ادامه دهید. سیمرغ شما وجدانهای بیدار شده ، در اثر این حقیقت ارزشمند ارایه شده و اشک های غلتانی است که بر گونه ها جاری ساختید.
سردار قاسم سلیمانی فرمانده رشید سال‌های دفاع مقدس و از افتخارات امروز جهان اسلام و نور چشم خانواده شهدا، خوشبختانه فیلم «چ» را دیده‌اند و متنی را خطاب به آقای حاتمی‌کیا ارسال کرد.
متن این نامه که طبق وعده قبلی پژمان لشگری پور مدیر پروژه «چ» همزمان با شب تولدت ابراهیم حاتمی کیا در سایت فیلم سینمایی «چ» قرار گرفته به شرح زیر است. (خبرگزاری فارس)
 
بسم الله الرحمن الرحیم
به: سردار هنر برادر عزیز جناب آقای حاتمی کیا
از : سرباز اسلام و ایران
با سلام؛
فرصتی شد پس از مدت ها فیلم " چ " را ببینم. با دیدن آن صحنه ها، به یاد غربت دیروز ایرانی ترین ایرانی ها و اسلامی ترین اسلامی ها، ایثارگران فداکاری که فرصت یافتید ، با هنر قابل تقدیر خود ، یک نمونه از هزاران نمونه اعجاب آور آنان را به تصویر بکشانید و بر مظلومیت امروز همان چهره های فراموش شده گریه کردم.
برادرم از طعنه ها و سرزنش ها نهراسید و به سیمرغ های دنیوی هم فکر نکنید و این راه را ادامه دهید. سیمرغ شما وجدانهای بیدار شده ، در اثر این حقیقت ارزشمند ارایه شده و اشک های غلتانی است که بر گونه ها جاری ساختید.
جنت الهی برخواسته از دعای مادران شهیدان و مجروحین سالها بر بستر افتاده ، مبارکتان باد.
برادرت قاسم سلیمانی
۱۳۹۳/۶/۲۹
 
 
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع:sima.jamejamonline.ir
 


تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 23:52 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(0)

 

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید

اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود.

بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟
مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و … و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد
.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟  و خودش ادامه می‌دهد که: راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و…. اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم


 
حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

 
انیشتین می‌گوید :  آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند


تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 14:08 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(0)

یک روز، زنی با یک مجله در دست پیش شوهرش می‌آید و می‌گوید؛ "عزیزم، این مقاله فوق‌العاده است. یک فعالیتی را توضیح می‌دهد که هر دوی ما می‌توانیم برای بهتر کردن ازدواجمان آن را انجام دهیم. موافقی امتحانش کنیم؟"



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 14:04 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(0)

جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید:استخدام دارید؟

یارو گفت مدرک چی داری؟ گفت دیپلم!

یارو گفت یه کاری برات دارم،

حقوقشم خوبه پسره قبول کرد.

یارو گفت :

ما اینجا میمون نداریم میتونی بری توی پوست میمون

تو قفس تا میمون برامون بیاد!

چند روزی گذشت یه روز جمعه که شلوغ شده بود،

پسره توی قفس پشتک وارو میزد

از میله ها بالا پائین میرفت.

جوگیر شد زیادی رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره!

داد زد کمککککککککک

شیره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهنش گفت،

آبرو ریزی نکن من لیسانس دارم..!



تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 14:00 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(0)

 

هنگامی که کسی زیاد تنبلی کند و یا کج و معوج بنشیند و یا لم بدهد، به او می گویند: مگه تنبلخونه شاه عباسه؟ امروز به ریشه یابی این مثل عامیانه می پردازیم.

شاه عباس کبیر یک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد.سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلاش های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل ها هستند که سرشان بی کلاه مانده.

شاه بلافاصله دستورداد تا تنبلخانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبلها بپردازد. بودجه ای نیز به این کار اختصاص داده شد.کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد و تنبل خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.

تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد.
تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد، شاه گفت: این همه پول برای تنبل خانه؟ عرض کردند: بله. تعداد تنبلها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد. دید تنبلها از در و دیوار بالا می روند و جای سوزن انداختن نیست.

 شاه خودش را معرفی کرد. هرچه گفتند: شاه آمده، فایده ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده اند تا مواجب بگیرند.شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.

 مشاوران هریک طرحی ارائه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح ها عملی نبود.سرانجام دلقک شاه گفت: برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل نماها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبلهای حقیقی در حمام می مانند.شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. تنبل نماها یک به یک از حمام فرار کردند.


فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می کرد و می گفت: آخ سوختم، آخ سوختم.

 
 
  
دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می گفت: بگو رفیقم هم سوخت!


تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 13:57 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(0)

گول دنیا را مخور......!!
ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ ها را میدرند
سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند.....


تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 13:54 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(0)



تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 13:43 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(0)

دلم

 

 

 

خواب مي خواهد

 

 

 

انقد

 

 

 

عميق

 

كه صبح عكسم را قاب كنند

 

 



تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 13:42 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(0)
پرویز اسماعیلی، معاون ارتباطات و اطلاع رسانی دفتر رییس جمهوری روایت جالبی از هدیه عجیب پوتین به روحانی دارد که با هم می‌خوانیم.
 
پرویز اسماعیلی، معاون ارتباطات و اطلاع رسانی دفتر رییس جمهوری در صفحه فیسبوکش نوشت:
 
دیدار عصر دوشنبه (7 مهر 93) ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه با دکتر روحانی (که بعد از نشست موفق سران ساحلی دریای خزر در آستاراخان روسیه برگزار شد) بسیار صمیمی بود. چهار دیدار دو رئیس جمهور طی یکسال، نشان از شتابی دارد که دو کشور بزرگ و همسایه برای توسعه روابط آغاز کرده اند.
 
پایان دیدار گرم پوتین - روحانی خاطره انگیز هم شد. رئیس جمهور روسیه دستور داد کارکنان کاخ کرملینِ آستاراخان (قلعه تاریخی تسیخ هاوس که در جنگ جهانی اول دژ و انبار مهمات بوده است) قابی را برای هدیه به رئیس جمهور ایران بیاورند. آوردند. سنگین و با ابهت بود. کمی هم ضربه خورده بود. درون قاب، سپر رزمی یکی از سربازان شاه عباس اول (قرن هفدهم) از جنس برنز و طلا، و مربوط به جنگی بوده که در آن دوره (1603 تا 1618 میلادی) میان ترکیه و ایران رخ داده است.
 
پوتین آخرین جمله ای که با خنده گفت، این بود: «ظاهرا این سپر بدست حریف افتاده، اما ایران برنده آن نبرد بود.»
 
جلسه با صمیمیت و خرسندی حاضران پایان یافت.


تاريخ : پنج‌شنبه 10 مهر 1393 | 15:59 | نویسنده : jarfa | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید



  • وب شیمی
  • وب سمفونی
  • وب قالب بلاگفا
  • وب رفتن