مورد داشتیم عروس یه ساعت پشت در آرایشگاه مردونه منتظر بوده
تا کار ابروی داماد تموم بشه . . !
وقتی میرم بانک به جای یه شماره ، پنج شیش تا شماره می گیرم
اینطوری اون آدمی که بعد من میاد وقتی هی شماره هارو اعلام میکنن
و می بینه که کسی نیست از خوشحالی تا دم باجه ذوق مرگ میشه !
کار ما شاد کردن دل ملته دیگه ![]()

زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود
تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند
مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند
و درمورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد
و پزشکان از وی قطع امید کردند. درحالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد
جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست
تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار
دلار پیدا کرد پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی
مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنند او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم
ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود
پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد
پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام!!!


یـک زن
تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است .
یک مرد
تا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود
ادامه مطلب
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش باخوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد .
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزهافتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تااين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
بقیه در ادامه ی مطلب لطفا
ادامه مطلب
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
باید الان خواب میبودم ولی فکرم مشغولتر از اونیه که خوابم ببره.وقتی این آب کثیف از این چاه لعنتی میزنه بیرون اونقد کلافه میشم که نگو و نپرس.منظورم چاه اشپزخونه س گاهی با خودم میگم خدا کنه خیلی زود از این خونه بریم جای دیگه البته با شادی.از بس که چاهاش و لوله هاش اذیتمون میکنه.واقعا دارم خسته میشم.بدتر از اون اینه که این شوهر عزیزمم منو درک نمیکنه وهمراهیم نمیکنه.
تقریبا 2روزه پیش یا شایدم 3روز پیش موکت اشپز خونه رو شسته بود واصلا راضی نمیشد که امشبم بشوره.جالبه 5 دقیقه هم بیشتر طول نمیکشید این کار ولی خب تنبلیه دیگه.که متاسفانه مواقعی که نباید گریبان شوهری رو بگیره ,میگیره.درسته گذشت چیز خوبیه...ولی اخه چه قد ...وقتی مجبور میشم در واقع به خاطر ارامش خودم گاهی وظایف اون رو انجام بدم واقعا یه جورایی بدتر میشه حالم .اون قد بد که دلم میخاد تا مدتی باش لج کنم..تو فکرمه چند روز سحری بیدارش نکنم تا کمی گشنگی بکشه و البته از اون جایی که فوق العاده دل رحمم بعید میدونم این کارو انجام بدم.
عصبانیم از دست اون عصبانیم.گاهی حس میکنم چه قد دارم کوتاه میام در برابرش.ومتاسفانه اصلا شکرگذار نیست.
مثلا همین امشب به خاطر اون از افطاری یکی از عزیزانم گذشتم.ولی حداقل نکرد حالا که نرفتیم یه شب خوب و واسم رقم بزنه.
همین یک ساعت پیش خواستم برم مسواک بزنم که دیدم موکت جلوی حموم هم کمی خیسه.چاقو میزدی خونم در نمی اومد.نمیدونم این خونه ی قراضه چرا اینجوریه .خستم کرده به خدا.هر روز یه بازی ای در میاره.هر چی سیمان کف حموم میریزیم و لوله باز کن تو چاهش فایده ای نداره که نداره.
کمی اروم شدم باتون حرف زدم.دیگه صبح شد.میرم بخوابم.ممنون که نوشته هامو خوندی.
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کردو گفت بابام نذاشت بیام
یه روز دانشجویی برای خوردن غذا میره سلف دانشگاه مستقیم میره سر میز اساتید جلو استادش شروع میکنه به غذا خوردن استادش عصبانی میشه و به شاگردش میگه تا حالا دیدی گاو و پرنده یه جا غذا بخورن شاگرد با خونسردی کامل جواب میده باشه پس من پرواز میکنم میرم یه جای دیگه استاد بیشتر عصبانی میشه و تصمیم میگیره بعد جلسه ی امتحان دهنشو سرویس کنه موقع تموم شدن جلسه استاد میبینه راهی نداره واسه رد
کردنش میگه ازت یه سوال میپرسم اگه منطقی جواب بدی بهت نمره میدم شاگرد قبول میکنه استاد بهش میگه دو تا کیسه هستن که داخل یکی پر پوله و دیگری عقل و شعور شما کدومو انتخاب میکنی شاگرد میگه کیسه پر از پولو انتخاب میکنم بعدش استادش میگه من کیسه عقل و شعورو انتخاب میکنم شاگردشم میگه بله دقیقا هر کی هر چی رو که نداره انتخاب میکنه استاد که دیگه خونش به جوش اومده بود زیر برگه ی شاگردش فقط مینوسه گاو شاگرد حتی بهشم نگاه نمیکنه ولی ولی بعد چند لحظه برمیگرده میگه ببخشید استاد شما اسمتو نوشتی ولی امضا نکردی







ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید