حضرت آیتالله خامنهای در سخنرانیهای چندماه اخیرشان با اشاره به حوادث و تحولات منطقهی جنوب غرب آسیا، و بهطور خاص مسائل عراق، به تحلیل اهداف و تاکتیکهای دشمن و راهکارهای برونرفت از آن پرداختهاند. بطور مجز وخلاصه بشرح زیر است

دارم سالاد میخورم.برنامم همینه شبایی که مهمون داریم.البته با سس مخصوصی که خودم درست میکنم .ماست خوشمزه که کمی ترش باشه همراه با تخم گشنیز اسیاب شده وروغن زیتون ونمک.فلفل هم بهترش میکنه اما از اونجایی که غذای تند بم نمیسازه کنارش میذارم . به همراه کمی ابغوره یا ابلیمو.به به...
یکی از خواهرام وبرادرم همراه خانواده ی گلشون افطار مهمون ما بودن. سعی کردم خیلی تشریفاتی نکنم سفره ی افطارم و .اما قربون خدا برم که تو این ماه از زمین و اسمون برکت میاره واسمون.یه حلوا درست کردم عین قند و عسل.خیلی خوب از اب در اومد.سوپ رشته هم پیش غذام شدو ماکارونی غذای اصلیم.الهی فدای شوهر جونم بشم وقتی فهمید افطار ماکارونی گذاشتم اصلا استقبال نکرد ... نمیدونم چرا غذای به این لذیذی رو خیلی دوست نداره.بعدشم کلی غرولند که اخه چرا ماکارونی...؟اخه کی رو دیدی تو ماه رمضون این غذارو به مهمونش بده...؟ ولی به نظرم پشت حرفش منطق جایی نداشت.اخه اشکالی نداره ادم غذایی رو که میدونه ازش استقبال میشه رو درست کنه؟؟
هنوز 2تا مهمونی دادن دیگه م دارم.تو ماه رمضون افطاری دادن رو با تمام سختیش دوس دارم .خونه روح میگیره واقعا...یه حس معنوی ناب به ادم دست میده...
خیلی به شب های قدر نمونده.خدایا هوامونو داشته باش .کمکمون کن قدرت درک این شب هارو داشته باشیم...
امین...
زندگی با همه وسعت خوش محفل ساکت شدن و غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست
اضطراب و هوس دیدن نا دیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشاگه اغاز حیات تا بدانجا که خدا میداند
بادیدن این تصاویر خدا رو شکر کنید و از زندگیتون راضی باشید
برو به ادامه ی مطلب
بادیدن این تصاویر خدا رو شکر کنید و از زندگیتون راضی باشید
ادامه مطلب
چه قدر ايمان خوب است! چه بد مي کنند که مي کوشند تا انسان را از ايمان محروم کنند چه ستم کار مردمي هستند اين به ظاهر دوستان بشر ! دروغ مي گويند ، دروغ ، نمي فهمند و نمي خواهند ، نمي توانند بخواهند...
اگر ايمان نباشد زندگي تکيه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد زندگي را چه آتشي گرم کند ؟
اگر نيايش نباشد زندگي را به چه کار شايسته اي صرف توان کرد ؟
اگر انتظار مسيحي ، امام قائمي ، موعودي در دل نباشد ماندن براي چيست ؟
اگر ميعادي نباشد رفتن چرا؟
اگر ديداري نباشد ديدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگي دوزخ چرا؟

بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم
و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست
ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!
بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود
ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم
ما حقیقت ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم ؟


اهل کوچه رفتند ولی ما ماندیم
حقمان هست اگر بیکس و تنها ماندیم
هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم
روشنی هست،خدا هست،فقط ما کوریم
برادران يوسف وقتی میخواستند
يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخندی زد !
يهودا پرسيد: چرا خنديدی؟ اين جا که جای خنده نيست !
يوسف گفت : روزی در اين فکر بودم که چگونه کسی میتواند
به من اظهار دشمنی کند با وجود اين که برادران
نيرومندی چون شما دارم! اينک خداوند همين برادران را
بر من مسلط کرد تا بدانم که
غير از خدا تکيه گاهی نيست !
و اين چاه نشينی امروز من
تاوان تکيه دادن به خلق خداست !
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه میکرد.
مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.
مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج میشدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.
مرد به دختر گفت: میخواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمیتوانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬
دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!
شکسپیر میگوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم میآوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن!




.jpg)



