http://8pic.ir/images/49161789061987959394.jpg

 

http://8pic.ir/images/00830316378901535459.jpg

 

 

http://8pic.ir/images/80927784503153819472.jpg

 

 

http://8pic.ir/images/03344797789193286416.jpg

 

http://8pic.ir/images/22113032693487234278.jpg

 

 

http://8pic.ir/images/33375179604220896188.jpg

 

 




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 02:21 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

http://8pic.ir/images/66375435800814093241.jpg

 

http://8pic.ir/images/66797958840008911527.jpg

 

http://8pic.ir/images/20310929016244054150.jpg

 

http://8pic.ir/images/71333464386653207558.jpg

 

http://8pic.ir/images/88037876101891122204.jpg

 

 

http://8pic.ir/images/08665989244141290209.jpg

 

 

http://8pic.ir/images/74581874192489796067.jpg

 

 

http://8pic.ir/images/58539286916706651906.jpg

 

http://8pic.ir/images/35949024599594092405.jpg

 

http://8pic.ir/images/11066870564899943180.jpg

 

http://8pic.ir/images/27848299506622572853.jpg

 

 

http://8pic.ir/images/23211738474259930236.gif




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 02:18 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

نایت اسکین




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 02:14 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

 

 

چه ساده میگذرند ساعت های عمرمان

                        و ما چه ساده میگذریم از این ساعت ها

 

                                                    «والعصر ان الانسان لفی خسر...»




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 02:12 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

 

    


 


 


 

پسرك با ریسمانی باریك، پای فیل تنومندی را به شاخه درختی می بست كه حیوان در غیاب او فرار نكند. من از دور این صحنه را نظاره می كردم و ناخودآگاه، خندیدم . پسرك نیز كه زیر چشمی مرا نگاه می كرد به خنده افتاد و هر دو خندیدیم. سپس به او نزدیك شدم و گفتم:

"پسر جان این فیل می تواند چند برابر همه این درخت را با خود ببرد، تو چگونه انتظار داری با ریسمانی پای او را به شاخه نازكی بسته و او در جای خود بماند؟! " پسرك در حالیكه هم چنان می خندید گفت:

"بچه فیل ها وقتی به دنیا می آیند صاحبانشان پای آنها را با طناب محكمی به درختی كهنسال، می بندند و بچه فیل هرچه تلاش می كند نمی تواند حركت كند و پس از مدت كوتاهی دیگر مقاومتی نمی كند" من كه هنوز چیزی نفهمیده بودم با كنجكاوی زیادی گفتم:

"اما پسر جان، این فیل كه نوزاد نیست و علاوه بر آن، نه این شاخه درخت تنومند است و نه آن ریسمان طناب، محكم!" پسرك در حالیكه همچنان لبخندی برلب، داشت ادامه داد:

"آری، اما نكته این معما در این حقیقت است كه فیل ها پس از آن فكر می كنند هرگاه پایشان با چیزی بسته شد، امكان حركت نخواهند داشت، حتی با ریسمانی بر شاخه ای"

پسرك دوان دوان میرفت اما انگار پای مرا نیز بسته بود و احساس می كردم بر جای خود خشك شده ام ...!






تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 02:11 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

پا به پای كودكی هایم بیا
كفش هایت را به پاكن تابه تا

قاه قاه خنده ات را ساز كن
باز هم با خنده ات اعجاز كن

پا بكوب و لج كن و راضی مشو
با كسی جز عشق همبازی مشو

بچه های كوچه را هم كن خبر
عاقلی را یك شب از یادت ببر

خاله بازی كن به رسم كودكی
با همان چادر نماز پولكی

طعم چای و قوریِ گلدارمان
لحظه هایِ نابِ بی تكرارمان

مادری از جنس باران داشتیم
در كنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره ی دنیای ما
قهرمانِ باورِ زیبای ما

قصه های هر شب مادر بزرگ
ماجرای بزبز قندی و گ

 

غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های كودكی پایان نداشت

هركسی رنگ خودش، بی شیله بود
ثروت هربچه ، قدری تیله بود

ای شریكِ نان و گردو و پنیر!
همكلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر كسی یكرنگ نیست
آن دل نازك برایم تنگ نیست؟؟؟

حال ما را از كسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای؟

حسرت پرواز داری در قفس؟
می كشی مشكل در این دنیا نفس؟

ساده گی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگِ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟

رنگِ دنیایت هنوزم آبی است؟
آسمان ِباورت مهتابی است؟

هر كجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم كودك بمان

باز باران با ترانه ، گریه كن!
كودكی تو، كودكانه گریه كن!

ای رفیق روزهای گرم و سرد
سادگی هایم ، به سویم باز گرد




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 02:08 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

 

 

پسر کوچولو به مادربزرگش گفت: " چراهمه ‌چیز ایراد داره… مدرسه، خانواده، دوستان و…؟! " مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود، از پسر کوچولو پرسید: کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

 

 

 

روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخم‌مرغ. نه مادربزرگ ! آرد چی؟ از آرد خوشت می‌یاد؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همه‌شون به هم می‌خوره.

بله عزیزم، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می‌رسند اما وقتی به ‌درستی با هم مخلوط بشن، یک کیک خوشمزه درست می‌شه. خداوند هم به‌همین ترتیب عمل می‌کنه. خیلی از اوقات، تعجب می‌کنیم که چرا باید خداوند، بگذاره ما چنین دوران سختی رو بگذرونیم اما او می‌دونه که وقتی همه این سختی ها رو به درستی در کنار هم قرار بده، نتیجه همیشه خوبه. ما تنها باید به خداوند، اعتماد کنیم، در نهایت، همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق‌العاده می‌رسند.




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 02:06 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

 

قطره از دریا جدا شد و به دریا پیوست

 

رود گفت : چه سقوطی کرد!

 

ابر گفت : قطره ای دریا شد ، چه صعودی کرد . . .!




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 02:05 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)




من حوا


تو آدم

بیا

جهانی دیگر آغاز کنیم

لبخند بزن

بگو سیب




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 01:55 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو

رودخونه.
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می‌كنی؟

هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده.

 فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. ” آیا این تبر توست؟”

 هیزم شكن جواب داد: ” نه.

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: ” آیا این تبر توست؟”
 

دوباره، هیزم شكن جواب داد: نه

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: ” آیا این تبر توست؟”
 

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و

هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد.

یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می‌رفت زنش افتاد توی آب.

هیزم شكن داشت گریه می‌كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می‌كنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟

هیزم شكن فریاد زد” آره ”

فرشته عصبانی شد. ” تو تقلب كردی، این نامردیه”

هیزم شكن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده.

 میدوونی، اگه به جنیفر لوپز ” نه” میگفتم

تو میرفتی و با آنجلینا جولی می‌اومدی و باز هم اگه به آنجلینا جولی ”نه” میگفتم

 تو میرفتی و با زن خودم می‌اومدی و من هم میگفتم آره.

 اونوقت تو هر سه تا رو به من می‌دادی

اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم،

و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره…


توجیه...




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 01:53 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • وب شیمی
  • وب سمفونی
  • وب قالب بلاگفا
  • وب رفتن