وقتی خیس از باران به خانه رسیدم؛

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم گفت: وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد!

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:

باران احمق...!

  این است معنی مادر

 

پیشانیش را ببوسید

قربان صدقه اش بروید

ﻣــــــــﺎدر را میگویم!

بیایید گاهى هم، براى مادر؛

ﻣـــــــــــــﺎدرى کنیم …!

 

حدیث مهر: امام صادق (ع) فرمود:

 اگر خداوند چیزی کمتر از اُف (اوه) گفتن سراغ داشت از آن نهی می‌کرد و

اُف‌گفتن، از کمترین مراتب عاق‌شدن است. نوعی از عاق‌شدن این است که

انسان به پدر و مادرش تیز نگاه کند. (خیره شود)(اصول کافی جلد 2 صفحه)

 

ونیز فرمودند:چشمهایت را جز از روی دلسوزی و مهربانی با پدر و مادر

خیره مکن و صدایت را بلندتر از صدای آنها مکن، دستهایت را بالای دستهای

آنها مبر، و جلوتر از آنان راه مرو.(بحارالانوار، جلد 74 صفحه79 )

 

مهر نوشت:

همین الان که این مطلب رو خوندی بدون دلیل این کارو انجام بده :


۱ – اگه مادرت پیشته، ببوسش
۲اگه پیشت نیست، زنگ بزن حالشو بپرس و بوسش کن
۳اگه قهری، آشتی کن
۴اگه از دستت ناراحته ، دلشو به دست بیار
۵اگه در قید حیات نیست، عکسشو ببوس ، بغض نکن و شب جمعه

براش نماز والدین( درمفاتیح الجنان) رو بخون.

فراموش نکن که اموات هم، چشم به راه خیراتند.

 

* نماز دورکعتی والدین، ( مفاتیح الجنان) در ادامه مطلب ببینید:



ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 01:40 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر ولی، دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چارراه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچکس از مسیر
رفت وآمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است
!...

(عرفان نظر آهاری)




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 01:36 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

                               
  




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 01:33 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود !!

 

که می داند باید از شیر تندتر بدود تا خورده نشود !!

 

و شیری که می داند باید از آهو تندتر بدود تا گرسنه نماند !!

 

مهم نیست شیر باشی یا آهو ...

 

مهم آن است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی ...




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 01:32 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)
http://axgig.com/images/46854559513152416765.jpg



تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 01:29 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)
مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
به راهش ادامه داد. ...
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.
مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت : - اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 01:21 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(1)

 
 
تا حالا دقت کردید که توی مراسم عرفانی و روحانی و جاهای مقدس چرا شمع روشن میکنن؟
تا حالا به این فکر کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردن شمع میگن آرزو کن؟
به نظرتون این کار بی دلیل انجام میشه؟
راز شمع چیه؟
جواب این سوال ها رو اگه بخوایم پیدا کنیم به یه نکته اول باید اشاره کنیم:
عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر میرسیم: آب...آتش...باد...خاک...
و در دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره...
اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشن استجابت
دعا به شدت اتفاق میفته...
شمعی که می سوزه این چهار عنصر رو با هم داره:
موم شمع:خاک...
شعله شمع:آتش...
دود شعله:باد...
موم ذوب شده:آب...
وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنی به شعور الهی متصل تر
میشی و درحالت آلفای ذهنی قرار می گیری...حالتی که در اون به شعور الهی و
خدای درونت وصل میشی...
و دعا به راحتی به عالم بالا میره و به استجابت میرسه اگه با قوانین خیر
هماهنگ باشه...
راز شمع اینه...
برای همین در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنن و

روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردنش میگن آرزو کن...

 

 

 




تاريخ : شنبه 10 خرداد 1393
| 01:11 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

دیدین بعضی وقتها حسِ عجیبی به یه آهنگ پیدا می کنین؟ دوسش دارین؟ گیر میدین به همون تک آهنگ! از صبح که بیدار میشین تا آخرِ شب که لامپِ اتاقتون رو خاموش کنین ُ بخوابین، زیرِ لب می خونینش وبد جور دوسش دارین...انقد دوسش دارین که با تمام وجود به عشقتون تقدیمش میکنین...از همین حسا به این آهنگ توی وبم دارم!

 

و با همه ی وجودم به همسرم تقدیم میکنملبخندبوسهخجالتیچشمک

عزیزم خیییییییلی دوست دارملبخندقد یه دنیابوسهبوسهبوسه

 

 




تاريخ : پنج‌شنبه 08 خرداد 1393
| 14:30 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(3)

 

طنز دانشجو


یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.
.
.
.
اما دختر خانوم داستان
ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه...

روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت : ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “
اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
.
.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
.
.
چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
نتیجه اخلاقی این ماجرا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.

پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.

کاریکاتور دانشجو




تاريخ : پنج‌شنبه 08 خرداد 1393
| 03:17 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)

 

الهی ....

اگر یک روز فراموش کردم خدای بزرگی دارم 

تو فراموش نکن بنده کوچکی داری...

...........................................

خدایا ما اگر بد کنیم، تو را بنده های خوب بسیار است

اما اگر تو مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست ؟

...............................................

شادی امروزم رابه خاطر نادانی دیروزم از دست دادم

خداوندا نادانی امروزم را بگیر ،  

تا شادی های فردایم را از دست ندهم

...............................................

خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم


تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم 

ولی هر کجا که رفتم سرشکسته بازگشتم

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم


اما...

تو مرا چه دیدی که همچنان

بخشنده و توبه پذیر و مشتاق بنده ات ماندی؟؟؟

..........................................................

بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم،

آسمون واسه من ابراش مال تو،

دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ".

خدا خندید و گفت:  

" بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ... "




تاريخ : پنج‌شنبه 08 خرداد 1393
| 03:01 | نویسنده : بانوی پرتقالی | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • وب شیمی
  • وب سمفونی
  • وب قالب بلاگفا
  • وب رفتن