این کودک در این مرکز به شیوه و نوع خاصی نگهداری می شد. در 7 سالگی بابک زنی کمر همت بست تا او را از زندگی بی ثمرش نجات دهد.

با حضور این مادر دلسوز و زحمت هایش که شاید مقاومت را به زانو دربیاورد این کودک که جزء صدای نا مفهوم کلامی نمی دانست و جز سیاهی رنگی را نمی شناخت رفتارش تغییر کرد و توانست برای اولین بار به جامعه قدم بگذارد ولی این پایان ماجرا نبود.
روز گذشته بابک به همت یک پزشک نیکوکار نخستین عمل زیبایی صورتش را در تهران انجام داد تا ظاهرش نیز مثل باطنش مثل سایر کودکان ایران زمین انسانی شود.دکتر هرمز پزشک زیبایی درباره بیماری این کودک که در اولین روز تولد توسط خانواده اش رها شد گفت: این یک نوع بیماری نادر است که شاید از هر 3 هزار کودک یک کودک به این بیماری مبتلا شود.
خانم شیخ احدی ناجی این کودک گفت: زمانی که این کودک را در سن 7 سالگی دیدم که چطور مورد بی توجهی اطرافیان است و در چه شرایطی به سر می برد؛ دلم سوخت و برای اجتماعی کردن این کودک عزم خودم را جزم کردم.بر اساس این گزارش شیخ احمدی با یک سال و نیم تلاش شبانه روزی توانست از بابک یک کودک اجتماعی بسازد و راه او را برای رفتن به مدرسه هموار کند.
معلم مدرسه بابک گفت: این کودک از نظر عقلی سالم است و مانند ما بقی کودکان رفتار می کند و حتی از لحاظ ادب و بیان نیز جزو کودکان خوب مدرسه به شمار می آید.
رئیس مرکز توانبخشی تربت جام در این باره گفت: با بررسی هایی که انجام دادیم، متوجه شدیم که هوش این بچه مانند سایر کودکان و حتی بالاتر آنان است. به همین دلیل یک گروه کارشناسی تشکیل دادیم و اولین قدم ها برای آینده بابک برداشته شد.
وی ادامه داد: پس از بررسی های بیشتر پروتز های لازم و سایر نیاز های بابک از خارج از کشور خریداری شد و امسال این موارد تحویل گرفته شد و به مراکز مرتبط ارسال گردید.گفتی است اولین جراحی زیبایی این کودک که به صورت رایگان بود در تهران و در مرکز فوق تخصصی 15 خرداد انجام شد و به گفته پزشکان بابک 13 مرتبه دیگر باید عمل جراحی انجام دهد تا چهره مشابه سایر کودکان داشته باشد.بابک قبل از سفر به تهران به دیدار امام هشتم رفت و در حالی که پرچم سیدالشهدا را در آغوش گرفته بود، در خواست کرد تا خود و دوستانش بتوانند یک زندگی مثل سایر کودکان داشته باشند.
یه روزایی هست توی زندگی، که الکی حالت بده... هر چی نگاه میکنی به دور و برت می بینی اوضاع در حدی نیست که تو این شکلی باشی...
یه روزایی هست توی زندگی که وقتی الکی حالت بده و خودتم می دونی چیز خاصی برای این همه به هم ریختگی نیست، ولی مجبوری بیدار بمونی، نمی تونی بری خودتو ول کنی روی تخت و بگی بی خیال...
یه روزایی هست توی زندگی که با همۀ الکی حالت بد بودن، و اینکه نمی تونی وقتتو با ولو شدن روی تخت و کاناپه هدر بدی، یه موجود کوچولو وسط خونه دست و پا می زنه و با اداهایی که در میاره میخواد بگه من هستم و تو اون موقع واقعا باورت میشه که مال خودت نیستی... نه نیستی...









- مرد مقدس
شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه
می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم…!
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد…تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.
اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.
گفت: آمده ام به تو کمک کنم.
مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی… من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.
و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است….!
*
- مرد پلید
مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.!
فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.
مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.
فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد…
صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد…!
*
*
- شوالیه
شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد استاز ما چیزی بخواهد، در حالی که خودش به خاطر ما کاری نمی کند.
دیگری گفت: من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.!
همان شب به قله کوه رسیدند… و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ های روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.
شوالیه ی اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمی کنم.
اما شوالیه ی دوم به دستور عمل کرد. هنگام برگشت، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه ی پارسا تابید: الماس ناب بودند.
استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست.!
اسکناس ده
م
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور
کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای
لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیتشقیقههایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم
دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو
سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی
بی انظباطش باهاش صحبت کن))
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت
میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه
برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم
رو پاک نکنم و توش بنویسم …
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...























